با تو بودن ... 

 

نوشتن در کنار تو لذت دیگری دارد...

 
 
داداش بد...
 
داشت می افتید توی چاه ... صدای کمک کمکش هر چه به ته چاه نزدیک تر میشد پژواک ترمی شد ... کمکککک ککککککککککک ... نمی دونستم چکار باید بکنم ... فقط می تونستم تماشا کنم ... قدرت اینکه به سمت چاه برم و کمکش کنم رو نداشتم ... اراده ای دست خودم نبود ... صدای فریادهای کمک کمکشو می شنیدم و نگاه می کردم به اون دوست هایی که اونو توی چاه انداخته بودند ... یه دفعه دیدم دارند سراغ منم می آیند ... وحشت زده و خیس عرق بودم ... دست یکیشون که بهم خورد ور پریدم ...وای چه کابوس وحشتناکی... کابوس بود یا رویای صادقانه ... هر چی بود خیلی بد بود ... به سمت در اتاق داداشم می رم ... خواب بود و نفس می کشید و گاهی هم یه خرناس خفیف ... خیالم راحت می شه ... ولی این پایان ماجرا نیست ... دیگه خوابم نمی بره ... این شب لعنتی کی صبح می شه آخه ...

فکر می کنم... به رفتار های اخیر داداشم ... دیگه شبا دیر میاد خونه ... مامانمو اذیت می کنه ... همش با دوستاش اینور اونوره ... نه سربازی می ره و نه درس می خونه و البته کار می کنه ... که هنوز هم نفهمیدیم چه کاری... مامانم می گه کلاهبرداری... ولی من می گم اون که همیشه بازنده است کدوم کلاهبرداری...

صبح سر میز صبحونه نگاهش می کنم ... چپ چپ نگاهم می کنه و غری می زنه و می گه آدم ندیدی... توی دلم می گم جونور ندیدم...

دلم به حالش می سوزه ... آخر این دوستاش و دوست دخترهاش کار دستش می دن... خیلی ادعای زرنگی می کنه ولی می دونم از همین زرنگیش ضربه می خوره ... چون در عین حال زرنگی فوق العاده ساده است ...

صبحونه رو که نفهمیدم چطوری خوردم ولی می بینم اون صبحونه اش رو خورده و لباس هاشم پوشیده ... سر خط اتوی پیراهنش با مامانم کل کل می کنه ... من برایم خط اتو اهمیتی نداره ... بوی خوشی ازش میاد... عینک دودی گرون قیمتی به چشم زده ... کجا می خواد بره که این طوری تیپ زده ... من جوراب ده روز نشسته ام را پامی کنم و از میان لباس هایی که به در اتاقم آویزون هست رو یکی که ازهمه تمیز تره رو می پوشم ... شلوارم هم کمی خاکی شده ، با ضربه های دست می تکونم و از توی هال مامانم داد می زنه ... توی اتاق داری شلوارتو می تکونی... جورابتو عوض کنی ها ... و من می گویم چشم و بی اعتنا به سمت ساعت مچی ام می روم تا بر دستم بندازم... وای دارد دیرم می شود...

پشت ماشین باز به داداشم فکر می کنم... این دوستاش .... آخر اونو خرابش می کنند... کاری از دستم بر نمیاد ... اهل نصیحت کردنم نیستم... فقط برایش دعا می کنم...

زنگ موبایلم رشته افکارمو به هم می ریزه ... به صفحه موبایلم نگاه می کنم ... کلمه Brother داره چشمک می زنه ... یعنی چکارم داره ...

الو... یه لحظه صبر کن سر چهار راهم ... بذار رد بشم...

الو بگو ... علیرضا ۱۰۰ تومان داری بهم بدی فردا پول دستم میاد بهت می دم... گرجه از این قولا و حرف ها زیاد زده ولی باز دلم برایش می سوزد و می گویم برایت تا چند لحظه دیگه حواله می کنم.... تشکر می کنه و کار به خدافظی می کشه ...

جلوی عابر بانک می ایستم و برایش ۱۵۰ تومان حواله می کنم... دلم برایش می سوزد ... نمی خوام جلوی دوستاش کم بیاورد ...

سر کار به همه سلام می کنم و پشت میزم می نشینم و کامپیوتر را روشن می کنم ولی توجهی به کامپیوتر ندارم ... فکرو هواسم به داداشمه ... اعصابم به هم میریزه ولی از ته دل خوشحالم که تونستم بهش پول حواله کنم... باز نگران می شم... خیلی دیگه داره با دوستاش می گرده ... کاری از دستم بر نمیاد و فقط دعا می کنم...

نمی دونم چطوری ظهر شد ... نماز خوندم و برگشتم خونه ... هنوز داداشم نیومده ... از فرط خستگی کار و بی خوابی دیشب زیر باد کولر ولو می شم.... ناهار نمی خورم ...موبایلم زنگ می خوره ... حوصله ندارم جواب بدم... شماره نا آشناس .... و باز مورمورکم می شود و حس فضولیم بهم می گه گوشی رو بردارم ...

از کلانتری مزاحمتون می شم ... برادرتون گفتند به شما تماس بگیریم و سریعتر خودتونو برسونید کلانتری ۱۴ ...

* چند هفته ننوشته بودم این هفته جبران شد.

** اولین تجربه داستان نیمه بلند من این از آب در اومد ... می دونم کسی این دور و زمونه حوصله خوندن متن زیاد رو نداره ولی اگه تا آخرش رو اگه خوندید حتما نظر بذارید.

*** آخر داستانمو مثل فیلم های ایرانی تموم کردم... یعنی خودتون یه پایان براش پیدا کنید.

 



 
  نوشته ایمان آقارحیمی در جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390

 




 
 
نوشته های اخیر
 
 

 

Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by ghabeshekaste
This Template  By Iman Agharahimi

 



 

.:: پل ارتباطی ::.

قاب شکسته
ارتباط الکترونیکی
معرفی مدیر وبلاگ
بایگانی
نوشته های وبلاگ
لينك rss
طراح قالب

 

.:: شناسنامه ::.

ایمــــان آقـارحیــمی
. مهنـــدس عمــران
.کارشناس فرهنگی
. گرافیست و طــراح
. فــیــــلــم ســــــاز
. تصــویــر بــــــــردار

.:: موضوعات ::.


اجتماعی
طنز
عشق

.:: ارتباط با دوستان ::.


استخاره *قرآن*
انعكـاس*علــي*
داستانک*حسن*
دغدغه های من جدیست*محمد جواد*
آنچه به خورد مردم می دهند*امیــــر*
عبدی*سـروش*
کویر*سهیل*

.:: ارتباط مفید ::.


مقام اول ایمان آقارحیمی
مقام اول ایمان آقارحیمی
یک قضیه جالب
ترجمه لغات
لیست ارتباطات مفید

.:: شمارشگر و نوا ::.



.:: بایگانی ::.

مرداد 1393
تیر 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
تیر 1392
اردیبهشت 1392
ادامه ی بایگانی ماهانه

.:: اخبار روز ::.