با تو بودن ... 

 

نوشتن در کنار تو لذت دیگری دارد...

 
 
زندگی های مسخره ...
 

از اولش همه زیاد موافق نبودند... همه جور لابی تشکیل شد تا اینها به هم نرسند... هزاران عیب از دوتاشون در آوردند ... اما انگار قسمت چیز دیگه ای بود ... ولی مهم این بود هر دوتاشون همو میخواستند ... شاید خودشونم دلیل منطقی و قانع کننده ای برای ازدواج با هم نداشتند ... شاید حس دوران بچگی... شاید فرار از تنهایی... شاید عوض کردن شرایط... شاید خسته شدن از وضع موجود... بالاخره این دو تا عقد کردند و ...

دو سال گذشت ... دیگه موقع مراسم عروسی گرفتن بود و رفتن زیر یک سقف... حرف ها زیاد بود ... نصیحت کردن ها گوش هر دوشونو کر کرده بود ... ولی بچه بودند دیگه ... فقط می شنیدند و باور می کردند ... قدرت تحلیل و مدیریت نداشتند... بالاخره بزرگترها اومدند و برای این دو تا برنامه ریزی کردند ... برنامه ریزی ها به مذاق هم خوش نیومد ... اون لجبازی می کرد ... اون یکی حرف خودشو به کرسی می نشوند ... بزرگتر ها رو می گما ... اونا هم مثل این دو تا بچه شده بودند ... کار بدجور گره خورده بود ... هجمه حرف ها و حدیث ها روز به روز بیشتر می شد و کسی نبود این وسط پادر میانی کند و قضیه رو فیصله بده ... دیگه اون دو تا مهم نبودند ... حرف سر لج و لجبازی و من این می گم و تو حق نداری بگی و اینا بود ... خلاصه هرکی یه جور دامن می زد و زندگی این دو نفر رو مسخره کرده بودند... دیگه خودشونم خسته شده بودند ... نه راه پیش بود و نه راه پس ... یه عده ای هم سکوت می کردند که مبادا حرفی به میان بیاد و کار را خراب تر بکند و یه عده ای دیگر هم سکوت می کردند که مبادا حرفی به میان بیاد و کار را بهتر بکند ... یه عده ای هم خوب از این آب گل آلود ماهی گرفتند و فروختند و ادعا کردند نیت خیر دارند ... 

*زندگی ها گاهی مسخره می شن ... بدون هیچ پشتوانه فکری و عقلی 

** یه نصیحت اخلاقی: قبل از ازدواج بدونید و بفهمید که چرا؟ برای چه؟ و چگونه می خواهید زندگی کنید؟

*** به نظر شما مقصر این داستان کیست؟



:: موضوع: اجتماعی
:: کلمات کلیدی: زندگی, بچه بازی, مسخره
 
  نوشته ایمان آقارحیمی در دوشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۴

 




 
 
خودخواهی ...
 

هنوز نمی تونستم تصور کنم ... باورش خیلی سخت بود ... شب گذشته اش داشت کنار من نفس میکشید... نفس های گرمش توی صورتم آرامشی بهم می داد وصف نشدنی... 

اما ... در کمال ناباوری دیگه نه نفس هاش هست... نه صداش... نه دستاش ... دیگه هیچی ازش نیست ... فقط و فقط خاطراتش و مهربونیاش و شرمندگی ای که معلوم نیست تا کی برایم عذاب وجدان بشود... 

هنوز باورم نمی شود ... باز فکر می کنم یه سفر کوتاه رفته و بر می گرده ... اما نه ... اینا امیدهای کاذبند ...واقعا دیگه نیست ... نبودنش را چگونه باور کنم...

چقدر اذیتش کردم خدا ... چقدر امر و نهی اش کردم و او سرش را پایین می انداخت و می گفت چشم ... چقدر بهش علاقه داشتم و از محبتی که دیگران در حقش می کردند حسودی ام می شد... اون مال من بود ... در تملک من ... به خواهرش که محبت می کرد حسادت می کردم و اعصابش را به هم می ریختم و او فقط مثل دیوانه های متعجب می گفت چشم ... برای مادر و پدرش که دلسوزی می کرد مانعش می شدم ... مدام چکش می کردم تا نکنه دیگران را دوست داشته باشه و منو فراموش کنه ... اما الان که نیست همه محبت و دوست داشتن بی دریغش همه فداکاری هاش همه و همه جلوی چشمام هستند و خود او نیست ... من کامل نشناخته بودمش ... و زمانی ابعاد واقعی وجودش برایم نمایان می شد که بیشتر حسرت می خوردم و بیشتر دلم برایش تنگ می شد... من بر او فرمانروایی می کردم و اون مثل گنجشکی بی آزار از فشار بیش از حد مشتم در دستانم جان سپرد ... و حسرت یه جمله ساده کوچولو را تا ابد بر سینه داغ من گذاشت:(عزیزم ... غلط کردم ... ببخشید ...)

*گاهی خیلی زود دیر می شود و شاید به صبح روز بعد هم نرسد...

**چرا فکر می کنیم دیگران حق زندگی کردن... محبت کردن ... کمک کردن ... با غیر ما را ندارند... این چه دوست داشتنی هست...

***قبل از اینکه در مورد دیگران قضاوت کنیم و اخلاقمونو عوض کنیم ... آنها را باور کنیم



:: موضوع: اجتماعی
:: کلمات کلیدی: خودخواهی, محبت, مرگ
 
  نوشته ایمان آقارحیمی در چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۴

 




 
 
میم مثل مظلومیت مادر ...
 

خسته آمد خانه ... کیف و کتش را پرت کرد روی مبل و با صورتی برافروخته لم داد به مبل... معلوم بود عصبانیه ... من که ترسیدم سراغش بروم... مادر مثل همیشه از خود گذشتی کرد و نگران به سراغش رفت... پرسید چی شده ... جوابش را نداد... با بی اعتنایی بلند شد و به سمت اتاقش رفت... مادر به آشپزخانه رفت و با یه لیوان شربت که صدای یخ هایش که در اثر هم زدن به دیواره لیوان، آدم را عطشی می کرد، به سمت اتاقش رفت... در چهره مادر دلشوره را می شد حس کرد... با صدای فریاد که : برو بیرون ، ولم کن ، بذار تنها باشم... مادر از اتاق آمد بیرون... نگرانی من دو سویه شده بود... از یه طرف نگران مامان و از طرف دیگه نگران داداشم که اینجوری به هم ریخته بود... مامان برگشت و یه لیوان شربت دیگه درست کرد و به سمت من آمد... توی دلم قربون صدقه اش می رفتم ... فدای دل مهربونت مادر... بهم می گفت نمی دونم چی شده ... بچه ام گناه داره ... پاشو برو ببین می تونی از زیر زبونش بکشی ببینی چی شده...

و من که مثل سگ از همون اولش ترسیده بودم گفتم چیزی نیست مامان ... غصه نخور ... احتمالا با دوستاش دعواش شده... و این مادر مرتب حرص می خورد و نگرانتر می شد...

دلم برای مادرم سوخت... نگران بود... داداشمم سرش داد زده بود... و یه مادر چقدر می تواند صبور باشد...

*مادران سنگ صبورند ... گاهی خیلی نگران ما می شن ... ولی ما بی تفاوت می گذریم

**رفتارهای با مادرتان را تصور کنید و به صورتش نگاه کنید... از مظلومیت صورتش شرم کنید و دستانش را ببوسید.

***نیاز نیست به بهانه روز مادر برای مادر قیمت تعیین کنید و کادو بخرید... محبت به مادر را فراموش نکنید.(اوف به مادر نگویید)



:: موضوع: اجتماعی
:: کلمات کلیدی: مادر, روز مادر, مهربانی
 
  نوشته ایمان آقارحیمی در چهارشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۴

 




 
 
یکی هست که دیگه نیست ...
 

نمی دونستم جای او بودن یعنی چی... یه مدتی می شد که از دستش داده بود... لباس مشکی اش را هنوز بعد از گذشت چند سال در نیاورده بود... من همیشه شنیده بودم خاک سرد است و مرده ها زود فراموش می شوند ... ولی برای او همیشه خاکش تازگی داشت... همه خاطرات با او بودن در مدت کوتاهی که با او بود باعث می شد که همیشه جای خالی نبودنش حس شود... نمی دونم شاید لج کرده بود... شاید می خواست پدر و مادر دلسوزش را دق بدهد... بالاخره چه می شه کرد... قسمت این بوده ... ولی فکر کنم همیشه در خلوت خودش، این سوال توی ذهنش بوده: خدایا آخه چرا من؟

می تونستم خودم را جایش بگذارم و درکش کنم ولی بلوف می زدم... اونی که مدتی را توی زندگی ات بوده و قرار بوده با لباس سفید بری خونه اش و با لباس سفید از خونه اش بیای بیرون، خیلی سخته که اون زودتر لباس سفیدش را بپوشه و پر بکشه بره به آسمون...

خیلی دوست داشتم درکش کنم ... اما سخت بود... باید فقط خود او می بودی و تموم لحظه ها و ثانیه هایی که بدون او برایت تکرار می شد و حسرت جای خالی اش را بر دل ترک برداشته ات می گذاشت را درک می کردی... به راستی چرا او ؟؟؟

*گاهی وقت ها اونی که ما می خواهیم نمیشه. دلمونو آروم می کنیم با گفتن تقدیر، قسمت، خیری توش بوده و ... اما واقعا برای بعضی مصیبت ها هم میشه این جملات را گفت؟

**می شینی برای یه عمر آینده و زندگی ات برنامه ریزی می کنی، دقیقا نزدیک به آغاز که میشه همه چی تموم می شه... آیا این انصافه؟

***خدایا به داده ها و نداده هایت شکر که تو بهتر دانی و من همش غر می زنم.



:: موضوع: اجتماعی
:: کلمات کلیدی: مرگ, دلتنگی, حسرت
 
  نوشته ایمان آقارحیمی در سه شنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۴

 




 
 
درست میشه ...
 

علی بچه آروم و سر به زیری بود ... اولا خیلی توی خودش بود و زیاد با کسی گرم نمی گرفت ... یه چند باری که با هم برخورد داشتیم کم کم یخ بینمون آب شد و کم کم همون آب یخه هم به آب جوش تبدیل شد...

گرم و صمیمی بودیم ... بیشتر اوقات که دلم می گرفت می رفتم پیشش و درد و دل می کردم ... من از مشکلاتم می گفتمو اون در جوابم منو به صبوری کردن در برابر مشکلات راهنمایی می کرد ... خیلی آروم بود ... آدم گاهی فکر می کرد تهی از غم و غصه است ...

یه تیکه کلام داشت و همیشه می گفت درست میشه ... خدا بزرگه ... یه موقع هایی شد که اون سر صحبت رو باز کرد و کم کم از سختی هاش گفت ...عاقبت این من بودم که بهش می گفتم خدا بزرگه .... درست میشه انشالله ...

* الان مدتیه دارم به این فکر می کنم نه مشکلات من درست شده نه مشکلات اون. ولی هر دوتامون مطمئنیم خدا بزرگه.

** دوستان خوب با یک کلام دلگرم کننده هم ثمر بخش هستند. آدم احساس امنیت و امید می کنه باهاشون.

*** این روزا سختی و مشکلات همه زیاده ... اگر تواناییشو داریم با حرف های امید بخشمون همه را دلگرم کنیم.



:: موضوع: اجتماعی
:: کلمات کلیدی: دوست, مهربون, امید
 
  نوشته ایمان آقارحیمی در یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳

 




 
 
یه حرف کوچولو ...
 

وقتی برای تصمیمی که گرفته بود تمامی جوانب را سنجیده بود و خیالش از هر بابت راحت بود ... لحظه شماری می کرد تا موعد مقرر برسه و بتونه با آرامش و آسایش کرکره مغازه اش را بالا بکشته و با توکل به خدا کسب و کارش را شروع کنه و با اعتقاد به جمله هو الرزاق منتظر روزی حلال روزانه اش باشد که خدا برایش در نظر گرفته بود...

یکی یکی دوستان و آشنایان برای تبریک به مغازه اش می اومدند و اون هم با مختصر شیرینی و شربتی از همه تشکر می کرد ...

سیروس از دوستان قدیمی اش بود که چندین سال با هم دوست بودند ... وقتی وارد مغازه شد با یه سلام خشک و خالی، با چشمانش همه جا را یه برانداز کرد و نه گذاشت و نه برداشت ... گفت: با این مغازه هیجا نمی رسی...

بیچاره محسن که کلی تلاش کرده بود برای جور کردن پول مغازه و کلی زحمت کشیده بود تا مغازه را رو پا کنه و کرکره رو بکشه بالا ... انگاری آب سردی بود بر آتش عشقش به کسب و کار...

تموم دلخوشی هایش یه هو فرو ریخت ... برایش گران تموم شده بود... حرف سرد و سنگینی بود... از یه دوست قدیمی انتظارش را نداشت...

مغازه اش را گذاشت برای فروش و خودش هم از اون شهر رفت ... تا در سرمای زمستان سردی کلام دوستان آزارش ندهد ...

*مواظب حرف زدن هایمان باشیم ... شاید یک کلمه نابجا یه زندگی را ویران کند.

**همیشه باد به سمت موافق نمی وزد ... منتظر طوفان آه دیگران باشیم.

***بعضی ها میخوان خیر برسونند شر می شه ... بعضی ها هم می خوان شر درست کنند خیر می شه ... هر کاری لیاقت می خواهد.



:: موضوع: اجتماعی
:: کلمات کلیدی: کلام سرد, زبان, ویرانگر
 
  نوشته ایمان آقارحیمی در شنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۳

 




 
 
زیبایی ...
 

جدیداً حساس شده بود... مرتب به گوش و بینی و چشم و پلک و اندام خودش گیر میداد... جلوی آیینه می ایستاد و خودش را برانداز می کرد... با انگشت سر دماغش را بالا می گرفت و توی دلش می گفت نه اینجوری خوشکل نمی شم... با انگشت اشاره و شصتش ابرو هاشو باز می کرد و می گفت پلکام افتاده باید یه کاریش بکنم ...

هر روز و هر ساعت مثل آدمایی که تیک عصبی دارند می ایستاد جلوی آیینه و مرتب به خودش گیر میداد... اگر پول دستم بیاد میرم گونه هامو عمل می کنم  و...

دوستاش تشویقش می کردند و هر روز برایش آدرس فلان دکتر را پیدا می کردند...

الان مدتی هست که گوشه گیر شده و از خونه بیرون نمی یاد... مثل آدمای روان پریش از خودش و زندگی بد می گه ... از طرفی می خواد تغییر کنه از طرفی پول دستش نمیاد ...

*زیبایی ذاتی است ... گرچه زیبایی اصلی را ذات آدمیت می سازد.

**واسه چی خودمونو دیگران را گول می زنیم ... مگه ما چقدر قراره عوض بشیم.

*** یکی را دیدم عین میمون شده بود ... در حالی که قبلا بیشتر قیافه اش به دلم می چسبید.



:: موضوع: اجتماعی
:: کلمات کلیدی: زیبایی, جرایی, روانی
 
  نوشته ایمان آقارحیمی در دوشنبه هشتم دی ۱۳۹۳

 




 
 
پاییز ...
 

صدای قار قار کلاغ ها فضای پارک را پر کرده است... انگار حامل خبر بدی هستند که اینگونه برآشفته اند... اهمیتی نمی دهم و همین جور که به نیمکت سبز رنگ جلوی حوض تکیه داده ام و دستانم را در دو طرف روی تکیه گاهش دراز می کنم  و به آدم هایی که در آن طرف حوض هرکدام با هدفی خاص مشغول به فعالیت خاص خود می باشند چشم می دوزم... 

پیرمرد عجب شوقی دارد ... با اینکه توانایی دویدن و دنبال کردن نوه اش را ندارد اما تمام تلاشش را می کند... ملایم غر می زند پسرم الان می افتی ها ... و باز خودش درحالی که تعادل درستی ندارد به دنبالش می دود...

دختری که سرش در گوشی موبایلش است و هر از گاهی یه نگاهی به اطراف می اندازد و دوباره سرش را خم می کند توی گوشی اش... گاهی با دقت... گاهی با خنده ریز... گاهی هم با خنده های بلند ... مطمئنم دارد وایبرش را چک می کند...

زن و شوهر جوانی که با راکت بدمینتون بر سر توپ بدبخت می کوبند و قاه قاه می خندند و لحظاتی از زندگی دونفره شان را می گذرانند ... و گاهی مرد برتری خودش را به رخ همسرش می کشد و گاهی هم زن با کلمات حساب شده، تسلط خودش را بر مرد زندگی اش نشان می دهد.

زن های پیری که معلومه حوصله خانه و آشپزی و ظرف و لباس شستن و همسرداری و فرزند بزرگ کردن را نداشته اند و سه چهار نفری زده اند بیرون و توی پارک به فکر توطئه و فتنه ای جدید هستند و می دانم که همین ها چشم دیدن همدیگر را ندارند ولی باز همدیگر را تحمل می کنند... آخه از همدیگه خوب بلد هستند چیزهایی را یاد بگیرند و در عاقبت پوست شوهرانشان را بکنند ...

مرد سبز پوش که انگار باغبان است و سر شلنگ کلفتی را به اینور و آن طرف می کشاند ... و خدا می داند چه ثوابی می کند که به این طبیعت تراوت می بخشد ...

و ناگهان با صدای نامزدم که گفت عباس کجایی ... حواست کجاست؟ داشتی زاغ کی رو چوب می زدی؟ دو دقیقه دیر کردم چشم چرونی می کردی... تمام تصویرای جلوی رویم را محو کرد ...

و او نفهمید هیچ وقت چه دنیای بزرگی داریم ما آدم ها و اون به کوچک ترین آنها گیر می دهد...

*چشم ها را باید شست ...

**نگاه هر کس دیدگاه اونو می سازه...

***دیدتان را به همه چیز مثبت کنید... مثبت بیینید.



:: کلمات کلیدی: پارک, پائیز, چشم
 
  نوشته ایمان آقارحیمی در سه شنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۳

 




 
 
غرق در خود ...
 

یه مدتی بد جور با خودش درگیر بود... اعصاب درست حسابی نداشت... با خودش هم قهر بود ... چین و چروک های صورتش کمانی شده بود... انگار فیگور گرفته بود برای یه دعوای اساسی ... البته می دانستم دلیلش چیست ولی باز خودم را قاطی نکردم...

چند روز گذشت... پای درد و دلش که نشستم، بهم گفت: دوستان زیادی داشتم... با خیلی هاشون بیرون می رفتم و یه جورایی با هم خوش بودیم ... کم کم دوستانم منو ترک کردند و خودشون برای خودشون می رفتند و با هم به خوشی هاشون می پرداختند... من براشون یه جورایی زیادی بودم ... الان تنهام ... اعصابم به هم ریخته... شبا خواب ندارم... از این کم محلی ها و بی توجهی ها خسته شدم...

من که دل پری ازش داشتم حرف هامو مزه مزه کردم که بهش بگم چرا اینجوری شده ولی باز روم نشد...

ولی گفتم مرگ یه بار شیون یه بار... دلمو زدم به دریا و بهش گفتم : همش تقصیر خودته... می دونی؟ تو همیشه بیرون که می رفتیم یه عالمه ادا میومدی... به همه چیز کار داشتی... خوب مردم که دنبال دردسر نیستند... هستند...

هیچی دیگه بهش بر خورد و دیگه باهام حرف نزد...بهتر یکی دیگه از دوستاشم کم شد.

*اول خودمون مقصریم نه دیگران.

**اخلاق خوب نعمتی هستا ...والا

***این ها همه کمبودهایی است که ما در زندگی داریم و اینجوری نمایان می شود.



:: موضوع: اجتماعی
:: کلمات کلیدی: اخلاق, ادا, گوشه گیری
 
  نوشته ایمان آقارحیمی در سه شنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۳

 




 
 
پدر ...
 

ساعت 5:30 صبح هر روز، موقعی که بچه ها خواب بودند، آرام و بی صدا و بدون اینکه مزاحمتی ایجاد کنه لباسش را می پوشید و یواشکی در خانه را می بست و می رفت در پی کسب رزق حلال...

یه وانت نیسان آبی که بدنه داغونش نشون می داد چقدر از آن کار کشیده اند ولی باز زوزه سحری اش مردم محله را به یه غلت کوچولو در رختخوابشان وا می داشت...

پدر زحمت کش از کله سحر تا پاسی از شب با نیسان بار می برد و برای این و آن بارکشی می کرد...

گرمای تابستان و سرمای زمستان برایش تفاوتی نداشت... باید خرج 4 دختر دم بخت و دانشجو و پسر دبیرستانی اش را می داد ... 

اما چه شده بود که پول حلال او سر از هزینه های بیهوده فرزندانش درآورده بود و هر کدام بی آنکه متوجه زحمت های پدر بشوند در پی عیش و نوش و مستی جوانیشان بودند بی آنکه بدانند عرق ریختن و پول در آوردن به این آسونی که خرج می کنی نیست ...

و عاقبت پدر دق مرگ دخترانی شد که با عزت آنها را بزرگ کرد ولی آنها اسیر هوای نفسی شدند که دوستانشان بر سر راهشان قرار دادند...

*قدر زحمت های پدر را چه کسی می داند جز دستان رنجور و ترک خورده و خشکیده اش...

**تمام پدران دنیا فقط یک آرزو دارند و آن خوشبختی و سعادت فرزندانشان

***خار چشم پدرانمان نباشیم ...انشا الله

 

 



:: موضوع: اجتماعی
:: کلمات کلیدی: پدر, رزق حلال, فرزند
 
  نوشته ایمان آقارحیمی در شنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۳

 




 
 
کلمات کلیدی
 




 
 
نوشته های اخیر
 
 

.............. مطالب قدیمی‌تر >>
 

Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by ghabeshekaste
This Template  By Iman Agharahimi

 



 

.:: پل ارتباطی ::.

قاب شکسته
ارتباط الکترونیکی
معرفی مدیر وبلاگ
بایگانی
نوشته های وبلاگ
لينك rss
طراح قالب

 

.:: شناسنامه ::.

ایمــــان آقـارحیــمی
. مهنـــدس عمــران
.کارشناس فرهنگی
. گرافیست و طــراح
. فــیــــلــم ســــــاز
. تصــویــر بــــــــردار

.:: موضوعات ::.


اجتماعی
طنز
عشق

.:: ارتباط با دوستان ::.


استخاره *قرآن*
انعكـاس*علــي*
داستانک*حسن*
دغدغه های من جدیست*محمد جواد*
آنچه به خورد مردم می دهند*امیــــر*
عبدی*سـروش*
کویر*سهیل*

.:: ارتباط مفید ::.


مقام اول ایمان آقارحیمی
مقام اول ایمان آقارحیمی
یک قضیه جالب
ترجمه لغات
لیست ارتباطات مفید

.:: شمارشگر و نوا ::.



.:: بایگانی ::.

فروردین ۱۳۹۴
اسفند ۱۳۹۳
بهمن ۱۳۹۳
دی ۱۳۹۳
مهر ۱۳۹۳
مرداد ۱۳۹۳
تیر ۱۳۹۳
اردیبهشت ۱۳۹۳
فروردین ۱۳۹۳
اسفند ۱۳۹۲
بهمن ۱۳۹۲
آذر ۱۳۹۲
ادامه ی بایگانی ماهانه

.:: اخبار روز ::.