X
تبلیغات
با تو بودن ...

با تو بودن ... 

 

نوشتن در کنار تو لذت دیگری دارد...

 
 
قاب روی دیوار ...
 
یه روز میشه که دیگر من نیستم ... بجای من یه قاب عکس روی دیوار خونه ست ... شایدم یه قاب عکس کوچیک روی طاقچه اتاق ... با خاطراتی که فقط با من تکرار می شد و با من حس زیبایی داشت ... و آهی که از وجودت بر می خیزد و افسوس می خوری که چرا به من بد کردی ...

*قدر لحظات با هم بودن را بدانیم... قدر خانواده، دوستان، همکاران... فرقی نمی کند.
**نبودن چه سخت است... فکر کردن به نبودن خیلی سخت تر
***این حرف ها را یکی از همکارانم زد که الان قاب عکسش هم نیست...(چقدر خاک سرد است)



:: موضوع: اجتماعی
:: کلمات کلیدی: رفتن, خاطره, عکس
 
  نوشته ایمان آقارحیمی در یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393

 




 
 
اعصاب ...
 

وسواس شدیدی داشت ... مرتب همه چیز رو تمیز می کرد و با آب می افتاد به جونش ... فکر می کرد همه چیز با آب تمیز می شود ... به همه کس و همه چیز گیر می داد ... خودش هم کلافه شده بود اما دست خودش نبود ... قرص اعصاب می خورد ... دکترش گفته بود اینها ناشی از ناراحتی روانی هست ...

از نزدیک با زندگی اش آشنا بودم ... با این که سن و سال زیادی نداشت ولی از زمانی که شوهرش مدیرکل یه اداره مهم شده بود و کمتر می توانست در خدمت خانواده اش باشه اینجوری شده بود ... به این و اون پز مدیرکلی شوهرش رو می داد ولی از درون ویران بود ... 

* گاهی فراموش می کنیم که ما کار می کنیم که زندگی کنیم نه اینکه زندگی می کنیم که کار کنیم.

** هر چقدر هم مسئولیت کاریمان سنگین باشد، اما مسئولیت همسفر و فرزندانمان بسیار سنگین تر است.

*** گاهی ریشه درد ها و مرض هایمان نمی دانیم چیست!



:: موضوع: اجتماعی
:: کلمات کلیدی: اعصاب, شغل, زندگی
 
  نوشته ایمان آقارحیمی در جمعه پانزدهم فروردین 1393

 




 
 
جذاب ...
 

جذابزیر چشمی دور و برش را می پایید ... از اینکه می دید مورد جلب توجه مردم هست احساس غرور می کرد ... روسری کوتاه بر سر داشت و پوت های چرم قرمز بر پا ... ساپورت مشکی و مانتوی تنگ و چسبان ... همه نگاه ها به او دوخته شده بود و او از این وضعیت به خود می بالید که در کانون توجه چشمان تشنه قرار گرفته است ... او به این فکر می کرد که چقدر جذاب شده است که همه او را می نگرند ولی هر چشمی او را یک روسپی تصور می کرد...

*بین آنچه ما فکر می کنیم با آنچه دیگران در مورد ما فکر می کنند خیلی خیلی فاصله است

**ببین برای جذاب شدن و دیده شدن چه مفت حیا و عفت می فروشیم

***هیس ... دخترها جذاب هستند



:: موضوع: اجتماعی
:: کلمات کلیدی: جذاب, دختر, چشم
 
  نوشته ایمان آقارحیمی در سه شنبه ششم اسفند 1392

 




 
 
مهربانی ...
 
باهاش نامهربانی می کرد... تند خو و بداخلاق شده بود ... مرتب سرش غر می زد و اذیتش می کرد ...

یک ماه بعد وقتی فهمید به خاطر سرطان خون دیالیز شده و چند ماهی دیگه بیشتر زنده نیست، دلش به حالش سوخت و به رفتاری که در گذشته باهاش داشت فکر کرد ...

اما خیلی زود دیر شده بود ... حسرت خوردن دیگه فایده نداشت ...

*قدر لحظات با هم بودن را بدانید که زمانش خیلی کوتاه است.

**فکر نکنید با غرور می توان خیلی چیزها را به دست آورد.

***دلسوز باشید تا اینکه سوزاننده دل.



:: موضوع: اجتماعی
:: کلمات کلیدی: دلسوزی, محبت, مهربانی
 
  نوشته ایمان آقارحیمی در سه شنبه هشتم بهمن 1392

 




 
 
خانه ...
 
یه حساب سراگشتی کرد ... 300 تومان اجاره، 200 تومان وام ازدواج، 250 تومان وام خودرو، حالا باید 350 تومان هم قسط وام خانه هم به آن اضافه کرد ... اوه یک میلیون و صد هزار تومان...

دریافتی حقوقش 850 بیشتر نبود ... از کله صبح خروس خون تا بانگ شام هم سر کار می رفت همینو می گرفت ...

اطرافیانش فشار آورده بودند خانه بخره ... موقعیت خوبی پیش اومده بود ... می تونست با یه وام و یه مقدار پس انداز و رهن دادن خانه با مجموعش خونه و سرپناهی رو برای خودش دست و پا کنه...

برای همه راحت بود گفتنش اما اون که حساب دو دو تا چهار تا می کرد دلش پر از غم شد ... تا بیست سال قسط پشت قسط ... نه بخوره نه بپوشه و نه زندگی درست حسابی کنه ...

به یاد همکارش افتاد که با همین شرایط چند سال پیش که خونه ارزون تر بود خونه ای خریده بود که هنوز نتونسته بعد از چند سال خودش توی خونه خودش زندگی کنه ... گوشه گیر شده بود ، نه مهمانی می رفت و نه مهمانی می داد ... تمام حقوقش را می داد قسط، تازه شبا آژانس هم می رفت ... با این وضعیت بچه دار هم نشده بود که مبادا فردا قوز بالا قوز اونم خرج بیاد روی خرج ...

همه خوشی های دنیا جاشو داده بود به غم ... که چی؟ خونه دار بشه ... یه سرپناه داشته باشه ...

*خدا خودش همه چیزو درست می کنه ولی باید خود انسان هم بدونه چکار می کنه ...

**خدا می گه از تو حرکت از من برکت ... نگفته از تو تخته گاز از من ...

***عمر گران می گذرد خواهی نخواهی اونو مفت نفروشید.



:: موضوع: اجتماعی
:: کلمات کلیدی: خانه, پول, زندگی
 
  نوشته ایمان آقارحیمی در دوشنبه یازدهم آذر 1392

 




 
 
نذری ...
 
می گفت دلم هوس غذای امام حسین کرده ... کاش زودتری محرم بیاد یه پلو قیمه امام حسینی بخورم... مرتب می گفت ...

کلافه شدم و گفتم : عجب روزگاریه ... تا پارسال منتظر بودی محرم بشه از امام حسین -ع- حاجتتو بگیری ... امسال که حاجت گرفتی به فکر شکمت هستی ...

لبخند سردی زد و آرام گریست ...

*التماس دعا دارم

**احساس می کنم اینقدر گرفتاری ها زیاد شده که محرم و عید نوروز یکی شده ... محرم که می شه فصل دید و بازدید ها شروع می شه ... خیلی ها رو که یکساله ندیدیم ... حالا می بینیم.

***نذری های امام حسین-ع- ما را از بصیرت و معرفت عاشورا و پیام آن غافل نکنه.



:: موضوع: اجتماعی
:: کلمات کلیدی: نذری, هیئت, عاشورا
 
  نوشته ایمان آقارحیمی در یکشنبه دوازدهم آبان 1392

 




 
 
فحاشی ...
 

بشکوق ... بوق ... بوق ... هر چی منتظر ماند گوشی رو برنداشت ، قطع کرد و دوباره و چند باره شماره اش را گرفت ...خیلی اعصابش خورد شده بود ... کلافه بود ... نگرانش شده بود ... بهش پیامک زد کجایی؟

فایده نداشت ...

با صدای زنگ پیامک موبایلش از جایش پرید ... سریع باز کرد ... نوشته بود :"نمی توانم جواب بدم. شرمنده ..."

شک سراسر وجودشو فرا گرفت ... از صورتش می شد نگرانی رو حس کرد ... هرچه  فحش به ذهنش خطور کرد از طریق پیامک نثارش کرد... خفه شو کثافت، مرده شورتو ببرند دیگه نمی خواد جواب بدی برو آشغال عوضی گیس بریده ...

هیچ جوری از خر شیطون پایین نمی یومد و مرتب فحش می نوشت ...

بعد یک ساعت (گیس بریده) پیامک داد: "من همه اونایی که گفتی هستم پس لیاقت تو را ندارم  سعی کن مثل من نباشی، خداحافظ ..."

*شک نکنید، اول مطمئن شوید بعد با متانت رفتار کنید، سعی نکنید حمله کنید.

**یک شخصیت تابع ادب شکل می گیرد، سعی نکنید با فحاشی شخصیت متفاوتی را برای خود رقم بزنید.

***به تمام حرف هایی که بدون پیش داوری می زنید خوب فکر کنید، شاید خودتان بیشتر مسحق آن باشید.



:: موضوع: اجتماعی
:: کلمات کلیدی: شک, موبایل, عشق
 
  نوشته ایمان آقارحیمی در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1392

 




 
 
سرمشق ...
 

به حرکت هایش که دقت کردم متوجه شدم او مدتی هست که به اطرافیانش خوب توجه کرده و آنها را با دقت زیر نظر گرفته و حرکت هایشان را حفظ کرده بود ...

دلش می خواست زودتر ازدواج کند ... با چه کسی و چرا مهم نبود ... فقط می خواست سرمشق هایی که یاد گرفته بود را روی شوهرش پیاده کند ...

می خواست تجربه کند .... می خواست بداند عشق بازی های زن و شوهری چه حال و هوایی دارد... تنها با ازدواج به این خواسته اش می رسید و دیگر هیچ مهم نبود ...

ازدواج کرد بدون اینکه به ملاک های یک شوهر ایده آل توجه کند... از همان اول شروع کرد به ارضاع خواسته هایش (همان چیزهایی که از زندگی زن و شوهرهای جوان دور و برش دیده بود)

فکر می کرد موفق شده اما شوهرش با شوهرهای دیگه خیلی فرق داشت ... روحیه عشق بازی نداشت و اون کم کم داشت متوجه می شد ... اما خیلی دیر شده بود و او نسبت به زندگی سرد و سردتر می شد ...

*همه ی آدم ها مثل هم نیستند، پس نباید توقع زیادی داشت.

**خوشبختی مشق نیست که بتوان از روی دست دیگری رونویسی کرد، حتی در آن از پاک کن هم خبری نیست.

***زندگی کنید، بسازید، آبادانی از آن شماست.



:: موضوع: اجتماعی
:: کلمات کلیدی: عشق, ازدواج, حسادت
 
  نوشته ایمان آقارحیمی در یکشنبه سی و یکم شهریور 1392

 




 
 
آیینه عبرت ...
 

موشی در خانه ی مزرعه دار تله ی موش دید!

به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد.

آنها گفتند:

مشکل تو به ما ربطی ندارد!

ماری در تله افتاد و زن مزرعه دار را گزیذ…

از مرغ برایش سوپ درست کردند!

گوسفند را برای عیادت کنندگان سر بریدند!

نهایتا زن تلف شد.

گاو را برای مراسم ترحیم کشتند ودر این مدت…

موش از سوراخ دیوار نگاه می کرد و به مشکلی که به دیگران ربطی نداشت فکر می کرد…

*کار مردم را درست کن تا خدا کارت را درست کند.

**بی تفاوتی هامون کاری رو از ژیش نمی بره

***و دیگر هیچ



:: موضوع: اجتماعی
:: کلمات کلیدی: عبرت, مرگ, ارزش
 
  نوشته ایمان آقارحیمی در شنبه بیست و سوم شهریور 1392

 




 
 
قلدر ...
 
عادت کرده بود دستور بده، حتی برای برداشتن یک لیوان هم به خودش این زحمت را نمی داد که خم بشه و لیوان را  بردارد ... با دستور کارش را پیش می برد ... بیچاره علی هم مظلوم بود هم حوصله غر زدن نداشت ... هر چی جواد دستور می داد فورا انجام می داد ... علی با اینکه برادر بزرگتر بود ولی صداش در نمی اومد ...

چند سال از اون روزها گذشته و جواد این دوران را با گذشته مقایسه می کرد ... بیماری عصبی امانش را بریده بود ... همسرش، رئیس اداره اش، فرزندانش همه به او زور می گفتند و تنها جواد مطیع امرشان شده بود و با بیماری اش دست و پنجه نرم می کرد ...

دنیا دار مکافات است ...

*خوب باشید، خوب زندگی خواهید کرد.

**غرور بی جا و قلدری کنی، دست بالای دست زیاده ...

***موضوعات و داستان های زیادی توی این مدت می خواستم بنویسم اما بار معنویشان خوب نبود ...



:: موضوع: اجتماعی
:: کلمات کلیدی: زور, غلدر, مظلوم
 
  نوشته ایمان آقارحیمی در دوشنبه چهارم شهریور 1392

 




 
 
کلمات کلیدی
 




 
 
نوشته های اخیر
 
 

.............. مطالب قدیمی‌تر >>
 

Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by ghabeshekaste
This Template  By Iman Agharahimi

 



 

.:: پل ارتباطی ::.

قاب شکسته
ارتباط الکترونیکی
معرفی مدیر وبلاگ
بایگانی
نوشته های وبلاگ
لينك rss
طراح قالب

 

.:: شناسنامه ::.

ایمــــان آقـارحیــمی
. مهنـــدس عمــران
.کارشناس فرهنگی
. گرافیست و طــراح
. فــیــــلــم ســــــاز
. تصــویــر بــــــــردار

.:: موضوعات ::.


اجتماعی
طنز
عشق

.:: ارتباط با دوستان ::.


استخاره *قرآن*
انعكـاس*علــي*
داستانک*حسن*
دغدغه های من جدیست*محمد جواد*
آنچه به خورد مردم می دهند*امیــــر*
عبدی*سـروش*
کویر*سهیل*

.:: ارتباط مفید ::.


مقام اول ایمان آقارحیمی
مقام اول ایمان آقارحیمی
یک قضیه جالب
ترجمه لغات
لیست ارتباطات مفید

.:: شمارشگر و نوا ::.



.:: بایگانی ::.

فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
تیر 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
آذر 1391
ادامه ی بایگانی ماهانه

.:: اخبار روز ::.