با تو بودن ... 

 

نوشتن در کنار تو لذت دیگری دارد...

 
 
پدر ...
 

ساعت 5:30 صبح هر روز، موقعی که بچه ها خواب بودند، آرام و بی صدا و بدون اینکه مزاحمتی ایجاد کنه لباسش را می پوشید و یواشکی در خانه را می بست و می رفت در پی کسب رزق حلال...

یه وانت نیسان آبی که بدنه داغونش نشون می داد چقدر از آن کار کشیده اند ولی باز زوزه سحری اش مردم محله را به یه غلت کوچولو در رختخوابشان وا می داشت...

پدر زحمت کش از کله سحر تا پاسی از شب با نیسان بار می برد و برای این و آن بارکشی می کرد...

گرمای تابستان و سرمای زمستان برایش تفاوتی نداشت... باید خرج 4 دختر دم بخت و دانشجو و پسر دبیرستانی اش را می داد ... 

اما چه شده بود که پول حلال او سر از هزینه های بیهوده فرزندانش درآورده بود و هر کدام بی آنکه متوجه زحمت های پدر بشوند در پی عیش و نوش و مستی جوانیشان بودند بی آنکه بدانند عرق ریختن و پول در آوردن به این آسونی که خرج می کنی نیست ...

و عاقبت پدر دق مرگ دخترانی شد که با عزت آنها را بزرگ کرد ولی آنها اسیر هوای نفسی شدند که دوستانشان بر سر راهشان قرار دادند...

*قدر زحمت های پدر را چه کسی می داند جز دستان رنجور و ترک خورده و خشکیده اش...

**تمام پدران دنیا فقط یک آرزو دارند و آن خوشبختی و سعادت فرزندانشان

***خار چشم پدرانمان نباشیم ...انشا الله

 

 



:: موضوع: اجتماعی
:: کلمات کلیدی: پدر, رزق حلال, فرزند
 
  نوشته ایمان آقارحیمی در شنبه چهاردهم تیر 1393

 




 
 
نگاه ...
 

زبان چشمنگاهم به نگاهش افتاد... بدون اینکه حرفی بزنیم نگاهمان را سریع از همدیگه دزدیدیم... یه مدت که گذشت دوباره داشت با نگاهش منو می پایید ... همچنان محکم سر سکوتمان مانده بودیم ... او یه جور نگاه می کرد و من هم یه جورایی نگاهش می کردم... شاید پشت نگاهمان یه دنیا حرف های نزده داشتیم اما ترجیح داده بودیم با نگاهمان به دیگری حرف هایمان همچنان نزده باقی بماند...

الان چند ماهی است که من عاشق نگاهش شده ام و او با نگاهش حرف های نزده ای دارد که من می خواهم سر از آنها در بیاورم ولی افسوس که او می ترسد ... شایدم حرفی برای گفتن ندارد ... خدا کند چشمانش عادت نکرده باشند...

* چشمانت چه می گویند؟

** چرا ما انسان ها بجای زبان از چشمانمان استفاده می کنیم .

*** برداشت های متفاوتی که از نگاه ها می شود را چه کسی جبران خواهد کرد.



:: موضوع: اجتماعی
:: کلمات کلیدی: نگاه, زبان, سکوت
 
  نوشته ایمان آقارحیمی در شنبه سیزدهم اردیبهشت 1393

 




 
 
قاب روی دیوار ...
 
یه روز میشه که دیگر من نیستم ... بجای من یه قاب عکس روی دیوار خونه ست ... شایدم یه قاب عکس کوچیک روی طاقچه اتاق ... با خاطراتی که فقط با من تکرار می شد و با من حس زیبایی داشت ... و آهی که از وجودت بر می خیزد و افسوس می خوری که چرا به من بد کردی ...

*قدر لحظات با هم بودن را بدانیم... قدر خانواده، دوستان، همکاران... فرقی نمی کند.
**نبودن چه سخت است... فکر کردن به نبودن خیلی سخت تر
***این حرف ها را یکی از همکارانم زد که الان قاب عکسش هم نیست...(چقدر خاک سرد است)



:: موضوع: اجتماعی
:: کلمات کلیدی: رفتن, خاطره, عکس
 
  نوشته ایمان آقارحیمی در یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393

 




 
 
اعصاب ...
 

وسواس شدیدی داشت ... مرتب همه چیز رو تمیز می کرد و با آب می افتاد به جونش ... فکر می کرد همه چیز با آب تمیز می شود ... به همه کس و همه چیز گیر می داد ... خودش هم کلافه شده بود اما دست خودش نبود ... قرص اعصاب می خورد ... دکترش گفته بود اینها ناشی از ناراحتی روانی هست ...

از نزدیک با زندگی اش آشنا بودم ... با این که سن و سال زیادی نداشت ولی از زمانی که شوهرش مدیرکل یه اداره مهم شده بود و کمتر می توانست در خدمت خانواده اش باشه اینجوری شده بود ... به این و اون پز مدیرکلی شوهرش رو می داد ولی از درون ویران بود ... 

* گاهی فراموش می کنیم که ما کار می کنیم که زندگی کنیم نه اینکه زندگی می کنیم که کار کنیم.

** هر چقدر هم مسئولیت کاریمان سنگین باشد، اما مسئولیت همسفر و فرزندانمان بسیار سنگین تر است.

*** گاهی ریشه درد ها و مرض هایمان نمی دانیم چیست!



:: موضوع: اجتماعی
:: کلمات کلیدی: اعصاب, شغل, زندگی
 
  نوشته ایمان آقارحیمی در جمعه پانزدهم فروردین 1393

 




 
 
جذاب ...
 

جذابزیر چشمی دور و برش را می پایید ... از اینکه می دید مورد جلب توجه مردم هست احساس غرور می کرد ... روسری کوتاه بر سر داشت و پوت های چرم قرمز بر پا ... ساپورت مشکی و مانتوی تنگ و چسبان ... همه نگاه ها به او دوخته شده بود و او از این وضعیت به خود می بالید که در کانون توجه چشمان تشنه قرار گرفته است ... او به این فکر می کرد که چقدر جذاب شده است که همه او را می نگرند ولی هر چشمی او را یک روسپی تصور می کرد...

*بین آنچه ما فکر می کنیم با آنچه دیگران در مورد ما فکر می کنند خیلی خیلی فاصله است

**ببین برای جذاب شدن و دیده شدن چه مفت حیا و عفت می فروشیم

***هیس ... دخترها جذاب هستند



:: موضوع: اجتماعی
:: کلمات کلیدی: جذاب, دختر, چشم
 
  نوشته ایمان آقارحیمی در سه شنبه ششم اسفند 1392

 




 
 
مهربانی ...
 
باهاش نامهربانی می کرد... تند خو و بداخلاق شده بود ... مرتب سرش غر می زد و اذیتش می کرد ...

یک ماه بعد وقتی فهمید به خاطر سرطان خون دیالیز شده و چند ماهی دیگه بیشتر زنده نیست، دلش به حالش سوخت و به رفتاری که در گذشته باهاش داشت فکر کرد ...

اما خیلی زود دیر شده بود ... حسرت خوردن دیگه فایده نداشت ...

*قدر لحظات با هم بودن را بدانید که زمانش خیلی کوتاه است.

**فکر نکنید با غرور می توان خیلی چیزها را به دست آورد.

***دلسوز باشید تا اینکه سوزاننده دل.



:: موضوع: اجتماعی
:: کلمات کلیدی: دلسوزی, محبت, مهربانی
 
  نوشته ایمان آقارحیمی در سه شنبه هشتم بهمن 1392

 




 
 
خانه ...
 
یه حساب سراگشتی کرد ... 300 تومان اجاره، 200 تومان وام ازدواج، 250 تومان وام خودرو، حالا باید 350 تومان هم قسط وام خانه هم به آن اضافه کرد ... اوه یک میلیون و صد هزار تومان...

دریافتی حقوقش 850 بیشتر نبود ... از کله صبح خروس خون تا بانگ شام هم سر کار می رفت همینو می گرفت ...

اطرافیانش فشار آورده بودند خانه بخره ... موقعیت خوبی پیش اومده بود ... می تونست با یه وام و یه مقدار پس انداز و رهن دادن خانه با مجموعش خونه و سرپناهی رو برای خودش دست و پا کنه...

برای همه راحت بود گفتنش اما اون که حساب دو دو تا چهار تا می کرد دلش پر از غم شد ... تا بیست سال قسط پشت قسط ... نه بخوره نه بپوشه و نه زندگی درست حسابی کنه ...

به یاد همکارش افتاد که با همین شرایط چند سال پیش که خونه ارزون تر بود خونه ای خریده بود که هنوز نتونسته بعد از چند سال خودش توی خونه خودش زندگی کنه ... گوشه گیر شده بود ، نه مهمانی می رفت و نه مهمانی می داد ... تمام حقوقش را می داد قسط، تازه شبا آژانس هم می رفت ... با این وضعیت بچه دار هم نشده بود که مبادا فردا قوز بالا قوز اونم خرج بیاد روی خرج ...

همه خوشی های دنیا جاشو داده بود به غم ... که چی؟ خونه دار بشه ... یه سرپناه داشته باشه ...

*خدا خودش همه چیزو درست می کنه ولی باید خود انسان هم بدونه چکار می کنه ...

**خدا می گه از تو حرکت از من برکت ... نگفته از تو تخته گاز از من ...

***عمر گران می گذرد خواهی نخواهی اونو مفت نفروشید.



:: موضوع: اجتماعی
:: کلمات کلیدی: خانه, پول, زندگی
 
  نوشته ایمان آقارحیمی در دوشنبه یازدهم آذر 1392

 




 
 
نذری ...
 
می گفت دلم هوس غذای امام حسین کرده ... کاش زودتری محرم بیاد یه پلو قیمه امام حسینی بخورم... مرتب می گفت ...

کلافه شدم و گفتم : عجب روزگاریه ... تا پارسال منتظر بودی محرم بشه از امام حسین -ع- حاجتتو بگیری ... امسال که حاجت گرفتی به فکر شکمت هستی ...

لبخند سردی زد و آرام گریست ...

*التماس دعا دارم

**احساس می کنم اینقدر گرفتاری ها زیاد شده که محرم و عید نوروز یکی شده ... محرم که می شه فصل دید و بازدید ها شروع می شه ... خیلی ها رو که یکساله ندیدیم ... حالا می بینیم.

***نذری های امام حسین-ع- ما را از بصیرت و معرفت عاشورا و پیام آن غافل نکنه.



:: موضوع: اجتماعی
:: کلمات کلیدی: نذری, هیئت, عاشورا
 
  نوشته ایمان آقارحیمی در یکشنبه دوازدهم آبان 1392

 




 
 
فحاشی ...
 

بشکوق ... بوق ... بوق ... هر چی منتظر ماند گوشی رو برنداشت ، قطع کرد و دوباره و چند باره شماره اش را گرفت ...خیلی اعصابش خورد شده بود ... کلافه بود ... نگرانش شده بود ... بهش پیامک زد کجایی؟

فایده نداشت ...

با صدای زنگ پیامک موبایلش از جایش پرید ... سریع باز کرد ... نوشته بود :"نمی توانم جواب بدم. شرمنده ..."

شک سراسر وجودشو فرا گرفت ... از صورتش می شد نگرانی رو حس کرد ... هرچه  فحش به ذهنش خطور کرد از طریق پیامک نثارش کرد... خفه شو کثافت، مرده شورتو ببرند دیگه نمی خواد جواب بدی برو آشغال عوضی گیس بریده ...

هیچ جوری از خر شیطون پایین نمی یومد و مرتب فحش می نوشت ...

بعد یک ساعت (گیس بریده) پیامک داد: "من همه اونایی که گفتی هستم پس لیاقت تو را ندارم  سعی کن مثل من نباشی، خداحافظ ..."

*شک نکنید، اول مطمئن شوید بعد با متانت رفتار کنید، سعی نکنید حمله کنید.

**یک شخصیت تابع ادب شکل می گیرد، سعی نکنید با فحاشی شخصیت متفاوتی را برای خود رقم بزنید.

***به تمام حرف هایی که بدون پیش داوری می زنید خوب فکر کنید، شاید خودتان بیشتر مسحق آن باشید.



:: موضوع: اجتماعی
:: کلمات کلیدی: شک, موبایل, عشق
 
  نوشته ایمان آقارحیمی در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1392

 




 
 
سرمشق ...
 

به حرکت هایش که دقت کردم متوجه شدم او مدتی هست که به اطرافیانش خوب توجه کرده و آنها را با دقت زیر نظر گرفته و حرکت هایشان را حفظ کرده بود ...

دلش می خواست زودتر ازدواج کند ... با چه کسی و چرا مهم نبود ... فقط می خواست سرمشق هایی که یاد گرفته بود را روی شوهرش پیاده کند ...

می خواست تجربه کند .... می خواست بداند عشق بازی های زن و شوهری چه حال و هوایی دارد... تنها با ازدواج به این خواسته اش می رسید و دیگر هیچ مهم نبود ...

ازدواج کرد بدون اینکه به ملاک های یک شوهر ایده آل توجه کند... از همان اول شروع کرد به ارضاع خواسته هایش (همان چیزهایی که از زندگی زن و شوهرهای جوان دور و برش دیده بود)

فکر می کرد موفق شده اما شوهرش با شوهرهای دیگه خیلی فرق داشت ... روحیه عشق بازی نداشت و اون کم کم داشت متوجه می شد ... اما خیلی دیر شده بود و او نسبت به زندگی سرد و سردتر می شد ...

*همه ی آدم ها مثل هم نیستند، پس نباید توقع زیادی داشت.

**خوشبختی مشق نیست که بتوان از روی دست دیگری رونویسی کرد، حتی در آن از پاک کن هم خبری نیست.

***زندگی کنید، بسازید، آبادانی از آن شماست.



:: موضوع: اجتماعی
:: کلمات کلیدی: عشق, ازدواج, حسادت
 
  نوشته ایمان آقارحیمی در یکشنبه سی و یکم شهریور 1392

 




 
 
کلمات کلیدی
 




 
 
نوشته های اخیر
 
 

.............. مطالب قدیمی‌تر >>
 

Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by ghabeshekaste
This Template  By Iman Agharahimi

 



 

.:: پل ارتباطی ::.

قاب شکسته
ارتباط الکترونیکی
معرفی مدیر وبلاگ
بایگانی
نوشته های وبلاگ
لينك rss
طراح قالب

 

.:: شناسنامه ::.

ایمــــان آقـارحیــمی
. مهنـــدس عمــران
.کارشناس فرهنگی
. گرافیست و طــراح
. فــیــــلــم ســــــاز
. تصــویــر بــــــــردار

.:: موضوعات ::.


اجتماعی
طنز
عشق

.:: ارتباط با دوستان ::.


استخاره *قرآن*
انعكـاس*علــي*
داستانک*حسن*
دغدغه های من جدیست*محمد جواد*
آنچه به خورد مردم می دهند*امیــــر*
عبدی*سـروش*
کویر*سهیل*

.:: ارتباط مفید ::.


مقام اول ایمان آقارحیمی
مقام اول ایمان آقارحیمی
یک قضیه جالب
ترجمه لغات
لیست ارتباطات مفید

.:: شمارشگر و نوا ::.



.:: بایگانی ::.

تیر 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
تیر 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
ادامه ی بایگانی ماهانه

.:: اخبار روز ::.