با تو بودن ... 

 

نوشتن در کنار تو لذت دیگری دارد...

 
 
فقر فرهنگی...
 

وقتی از درون ماشین شاسی بلند سفید رنگ آشغال میوه اش را پرت کرد بیرون ... خیلی لجم گرفت ... توی دلم بهش ناسزا گفتم و از اینکه با غرور تمام از درون ماشین گران قیمتش آشغالش را به بیرون پرت می کرد حالم بد می شد...

یعنی چه کسی وظیفه دارد آشغال این شخص محترم را از وسط اتوبان بردارد و در درون سطل زباله بیاندازد... آیا واقعا کسی زباله او را پیدا خواهد کرد... یا اینکه بعد از مدتی دچار دگرگونی شده و آشغال میوه پوسیده می شود و با تصاعد بوی نا مطبوع چند روزی را مهمان آن گوشه اتوبان خواهد بود و یا اینکه حیوانات موزی به آن حمله خواهند کرد و آن را به نیش کشیده و از این طرف اتوبان به سمت دیگر می برند... 

نمی دانم چه سرگذشتی برای آن آشغال میوه اتفاق خواهد افتاد ... ولی مطمئنم برای من و هم نوعانم که به عنوان بشر در این کره خاکی طعم زیستن را می چشیم، اتفاقات خوبی نخواهد افتاد... 

مسئول این بی فرهنگی کیست؟ چرا اینقدر خودخواهانه همین لحظه حال را می بینیم و چرا فقط خود را در همه هستی دارای سهم عظیمی می دانیم و بقیه از آن سهمی ندارند...

کافی است کمی آن طرف تر کسی به ما بگوید بی فرهنگ بی شعور... آن وقت رگ غیرتمان باد می کند و قرمز می شویم و یه جورایی بهمان بر می خورد...

*محیط خانه، محیط زیست، محیط زندگی همه برای زنده بودن ماست...

** فرهنگ واقعا ثروت والایی است که اکثراً در فقر آن بسر می بریم.

***همچنان نظرات شما برای من ارزمند هستند.



:: موضوع: اجتماعی
:: کلمات کلیدی: فرهنگ, مردم, فقر
 
  نوشته ایمان آقارحیمی در چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۴

 




 
 
خنثی ...
 

 

وقتی باهاش درد و دل کردم برای اینکه ناراحت نشوم به من حق می داد ... چندین بار هم رازهامو بهش گفت
م ... چون کلا هیچ گونه تأثیری نداشت ... نه موافقت می کرد و نه مخالفت... بیشتر سعی می کرد مدارا کنه ... اگه از صبح تا شب بهش فحش می دادی ... هیچی نمی گفت ... فقط نگاهت می کرد ... بعد میومد یه گوشه ای می نشست و با خودش حرف می زد ... خودش را سرزنش می کرد که چرا به گونه ای رفتار کرده که باید بهش فحش بدهند ... کلا آدمی نبود که از خودش دفاع کند... نمی دونم شاید اینقدر توی سرش زده بودند که ترس داشت از خودش دفاع کند... شایدم در گذشته اینقدر خوب ازش دفاع کرده بودند که الان توان دفاع کردن به تنهایی را نداشت...

خلاصه کلا خنثی بود ... خیلی هم باهاش درد و دل می کردند... ولی چه سود که نه عکس العملی نشان می داد و نه راهنمایی می کرد... 

*آدم های خنثی اعصاب آدم رو به هم میریزند.

** گاهی همه چیز را درونمان می ریزیم بی آنکه واکنشی نسبت به آن نشان بدهیم.

***عید سعید فطر مبارک. عباداتتان مقبول درگاه حق



:: موضوع: اجتماعی
:: کلمات کلیدی: خنثی, بی تفاوت, بی اثر
 
  نوشته ایمان آقارحیمی در دوشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۴

 




 
 
تنهای تنها ...
 

 

مدام گوشی اش دستش بود و با غرور خاصی انگشتش را بر روی صفحه تاچ گوشی اش می کشید... گاهی چنان سرش را در گوشی اش خم می کرد که یک آدم عادی هرچه زور می زد نمی توانست در اون حالت قرار بگیرد و غوز کند.

نمی دانم شاید اگر گوش
ی اش را ازش می گرفتم و یکی دو روزی تنبیه اش می کردم چقدر دوام می آورد ... ولی هر چه بود اعتیاد بدی وجودش را فرا گرفته بود و دقیقاً می فهمیدم به انزوا کشیده شده و در تنهایی خودش غرق است...

نمی دونم دلیلش چی بود که اینجوری به گوشی اش اعتیاد پیدا کرد ... شاید کم محبتی اطرافیان به او بوده ... شایدم کسی نبوده که اولش با او یه برخورد اساسی بکنه که سر جایش بنشیند و از این کاردست برداره.

واقعاً مثل مواد مخدر اعتیاد آور بود... و اون ناخودآگاه به سراغ گوشی اش می رفت و در جستجوی چیزی بود که شاید دلیل منطقی و قانع کننده ای برایش نداشت... مطمئن بودم اگر توجیهی هم داشت خود گول زدن بود و بس...

دلم برایش می سوخت که در این سن و سال هیچی به هیچ جا... نه علم و دانشی... نه هنری... نه تلاشی... روز به روز تنبل تر می شد و خودش باور نداشت ... به امید معجزه ای بود که خود به اون باور نداشت... دلم می سوخت و چاره ای برایش نداشتم مگر اینکه خودش یه تکونی به خود می داد...

*چه عادت بدی شده که با هم بودن را به توی گوشی بودن عوض کردیم.

**یکم به فکر خودمون و آینده مون باشیم... اینقدری که برای دیگران در فضای مجازی وقت می گذاریم برای خودمون و خانواده وقتی در نظر می گیریم.

***اعتیاد ریشه خانواده را خشک می کند... به هر نوعی که باشد.



:: موضوع: اجتماعی
:: کلمات کلیدی: خانواده, اعتیاد, موبایل
 
  نوشته ایمان آقارحیمی در شنبه بیستم تیر ۱۳۹۴

 




 
 
دلم برای نوشتن تنگ شده بود ...
 

نوشتنعجب درس بزرگی به من داد این بلاگفا ... واقعاً عادت کردن سخته ... این که هر از چند گاهی تراوشات مغزی ات را با الهام از زندگی دیگران بر روی صفحه وب بریزی و دیگران بخوانند و هر کسی با برداشتی آزاد و متفاوت ... یکی صفحه را می بندد... یکی نظری مغایر با داستان می گذارد... یکی می خواهد نظر بدهد ولی نمی تواند... یکی هم با عشق نظرش را می گذارد... 

داشتم می گفتم چه درس بزرگی به من داد بلاگفا... عادت کردن به نوشتن ... هرچند که هر از گاهی باشه... نوشتن بر صفحه ای که یه مدت ازت بگیرند و با هزاران امید و سوژه بیایی سراغش ولی دسترسی نداشته باشی بهش... و در همان جا سوژه ات سوخت می شود و یکی دو روز بعد فراموش می شود...

عجب درسی به من داد بلاگفا ... اینک که آمده است ... با آن سرور کذایی که آخر نفهمیدیم چی شد و قضیه از چه قرار بود... و اینکه بخش اعظم داستانهایم کجا رفتند یهویی...

بگذریم ... ولی جالب است آن هایی که نوشته های من را می خواندند چه برداشت های متفاوتی دارند... یکی داستان منو به خودش میگیره ... یکی به شباهت داستانم به زندگیش گیر میده ... یکی از ترس اینکه سوژه نشه می میره ... یکی از دستم فراریه ... یکی دیگه اصلا این چیزا براش عادیه... یکی هم دعا می کنه برام ... میگه نتیجه گیری هات عالیه ... بالاخره طبع تند و مغرور منو بر لطافت خود ببخشید ... شاید برای شما هم اتفاق بیافتد...

منتظر داستان های جدید من باشید...

*در این شب های قدر... اگر یادتان بود و باران گرفت ... دعایی برای بیابان کنید.

**خدا بخواد تا آخر هفته سری جدید داستان هایم را خواهم گذاشت.

***بی انصافی است منو با نظرات و انتقاداتتان حتی با نام مستعار هم شده شریک نکنید.



:: موضوع: اجتماعی
:: کلمات کلیدی: نوشتن, وبلاگ, سوژه
 
  نوشته ایمان آقارحیمی در یکشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۴

 




 
 
زندگی های مسخره ...
 

از اولش همه زیاد موافق نبودند... همه جور لابی تشکیل شد تا اینها به هم نرسند... هزاران عیب از دوتاشون در آوردند ... اما انگار قسمت چیز دیگه ای بود ... ولی مهم این بود هر دوتاشون همو میخواستند ... شاید خودشونم دلیل منطقی و قانع کننده ای برای ازدواج با هم نداشتند ... شاید حس دوران بچگی... شاید فرار از تنهایی... شاید عوض کردن شرایط... شاید خسته شدن از وضع موجود... بالاخره این دو تا عقد کردند و ...

دو سال گذشت ... دیگه موقع مراسم عروسی گرفتن بود و رفتن زیر یک سقف... حرف ها زیاد بود ... نصیحت کردن ها گوش هر دوشونو کر کرده بود ... ولی بچه بودند دیگه ... فقط می شنیدند و باور می کردند ... قدرت تحلیل و مدیریت نداشتند... بالاخره بزرگترها اومدند و برای این دو تا برنامه ریزی کردند ... برنامه ریزی ها به مذاق هم خوش نیومد ... اون لجبازی می کرد ... اون یکی حرف خودشو به کرسی می نشوند ... بزرگتر ها رو می گما ... اونا هم مثل این دو تا بچه شده بودند ... کار بدجور گره خورده بود ... هجمه حرف ها و حدیث ها روز به روز بیشتر می شد و کسی نبود این وسط پادر میانی کند و قضیه رو فیصله بده ... دیگه اون دو تا مهم نبودند ... حرف سر لج و لجبازی و من این می گم و تو حق نداری بگی و اینا بود ... خلاصه هرکی یه جور دامن می زد و زندگی این دو نفر رو مسخره کرده بودند... دیگه خودشونم خسته شده بودند ... نه راه پیش بود و نه راه پس ... یه عده ای هم سکوت می کردند که مبادا حرفی به میان بیاد و کار را خراب تر بکند و یه عده ای دیگر هم سکوت می کردند که مبادا حرفی به میان بیاد و کار را بهتر بکند ... یه عده ای هم خوب از این آب گل آلود ماهی گرفتند و فروختند و ادعا کردند نیت خیر دارند ... 

*زندگی ها گاهی مسخره می شن ... بدون هیچ پشتوانه فکری و عقلی 

** یه نصیحت اخلاقی: قبل از ازدواج بدونید و بفهمید که چرا؟ برای چه؟ و چگونه می خواهید زندگی کنید؟

*** به نظر شما مقصر این داستان کیست؟



 
  نوشته ایمان آقارحیمی در دوشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۴

 




 
 
خودخواهی ...
 

هنوز نمی تونستم تصور کنم ... باورش خیلی سخت بود ... شب گذشته اش داشت کنار من نفس میکشید... نفس های گرمش توی صورتم آرامشی بهم می داد وصف نشدنی... 

اما ... در کمال ناباوری دیگه نه نفس هاش هست... نه صداش... نه دستاش ... دیگه هیچی ازش نیست ... فقط و فقط خاطراتش و مهربونیاش و شرمندگی ای که معلوم نیست تا کی برایم عذاب وجدان بشود... 

هنوز باورم نمی شود ... باز فکر می کنم یه سفر کوتاه رفته و بر می گرده ... اما نه ... اینا امیدهای کاذبند ...واقعا دیگه نیست ... نبودنش را چگونه باور کنم...

چقدر اذیتش کردم خدا ... چقدر امر و نهی اش کردم و او سرش را پایین می انداخت و می گفت چشم ... چقدر بهش علاقه داشتم و از محبتی که دیگران در حقش می کردند حسودی ام می شد... اون مال من بود ... در تملک من ... به خواهرش که محبت می کرد حسادت می کردم و اعصابش را به هم می ریختم و او فقط مثل دیوانه های متعجب می گفت چشم ... برای مادر و پدرش که دلسوزی می کرد مانعش می شدم ... مدام چکش می کردم تا نکنه دیگران را دوست داشته باشه و منو فراموش کنه ... اما الان که نیست همه محبت و دوست داشتن بی دریغش همه فداکاری هاش همه و همه جلوی چشمام هستند و خود او نیست ... من کامل نشناخته بودمش ... و زمانی ابعاد واقعی وجودش برایم نمایان می شد که بیشتر حسرت می خوردم و بیشتر دلم برایش تنگ می شد... من بر او فرمانروایی می کردم و اون مثل گنجشکی بی آزار از فشار بیش از حد مشتم در دستانم جان سپرد ... و حسرت یه جمله ساده کوچولو را تا ابد بر سینه داغ من گذاشت:(عزیزم ... غلط کردم ... ببخشید ...)

*گاهی خیلی زود دیر می شود و شاید به صبح روز بعد هم نرسد...

**چرا فکر می کنیم دیگران حق زندگی کردن... محبت کردن ... کمک کردن ... با غیر ما را ندارند... این چه دوست داشتنی هست...

***قبل از اینکه در مورد دیگران قضاوت کنیم و اخلاقمونو عوض کنیم ... آنها را باور کنیم



 
  نوشته ایمان آقارحیمی در چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۴

 




 
 
میم مثل مظلومیت مادر ...
 

خسته آمد خانه ... کیف و کتش را پرت کرد روی مبل و با صورتی برافروخته لم داد به مبل... معلوم بود عصبانیه ... من که ترسیدم سراغش بروم... مادر مثل همیشه از خود گذشتی کرد و نگران به سراغش رفت... پرسید چی شده ... جوابش را نداد... با بی اعتنایی بلند شد و به سمت اتاقش رفت... مادر به آشپزخانه رفت و با یه لیوان شربت که صدای یخ هایش که در اثر هم زدن به دیواره لیوان، آدم را عطشی می کرد، به سمت اتاقش رفت... در چهره مادر دلشوره را می شد حس کرد... با صدای فریاد که : برو بیرون ، ولم کن ، بذار تنها باشم... مادر از اتاق آمد بیرون... نگرانی من دو سویه شده بود... از یه طرف نگران مامان و از طرف دیگه نگران داداشم که اینجوری به هم ریخته بود... مامان برگشت و یه لیوان شربت دیگه درست کرد و به سمت من آمد... توی دلم قربون صدقه اش می رفتم ... فدای دل مهربونت مادر... بهم می گفت نمی دونم چی شده ... بچه ام گناه داره ... پاشو برو ببین می تونی از زیر زبونش بکشی ببینی چی شده...

و من که مثل سگ از همون اولش ترسیده بودم گفتم چیزی نیست مامان ... غصه نخور ... احتمالا با دوستاش دعواش شده... و این مادر مرتب حرص می خورد و نگرانتر می شد...

دلم برای مادرم سوخت... نگران بود... داداشمم سرش داد زده بود... و یه مادر چقدر می تواند صبور باشد...

*مادران سنگ صبورند ... گاهی خیلی نگران ما می شن ... ولی ما بی تفاوت می گذریم

**رفتارهای با مادرتان را تصور کنید و به صورتش نگاه کنید... از مظلومیت صورتش شرم کنید و دستانش را ببوسید.

***نیاز نیست به بهانه روز مادر برای مادر قیمت تعیین کنید و کادو بخرید... محبت به مادر را فراموش نکنید.(اوف به مادر نگویید)



 
  نوشته ایمان آقارحیمی در چهارشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۴

 




 
 
یکی هست که دیگه نیست ...
 

نمی دونستم جای او بودن یعنی چی... یه مدتی می شد که از دستش داده بود... لباس مشکی اش را هنوز بعد از گذشت چند سال در نیاورده بود... من همیشه شنیده بودم خاک سرد است و مرده ها زود فراموش می شوند ... ولی برای او همیشه خاکش تازگی داشت... همه خاطرات با او بودن در مدت کوتاهی که با او بود باعث می شد که همیشه جای خالی نبودنش حس شود... نمی دونم شاید لج کرده بود... شاید می خواست پدر و مادر دلسوزش را دق بدهد... بالاخره چه می شه کرد... قسمت این بوده ... ولی فکر کنم همیشه در خلوت خودش، این سوال توی ذهنش بوده: خدایا آخه چرا من؟

می تونستم خودم را جایش بگذارم و درکش کنم ولی بلوف می زدم... اونی که مدتی را توی زندگی ات بوده و قرار بوده با لباس سفید بری خونه اش و با لباس سفید از خونه اش بیای بیرون، خیلی سخته که اون زودتر لباس سفیدش را بپوشه و پر بکشه بره به آسمون...

خیلی دوست داشتم درکش کنم ... اما سخت بود... باید فقط خود او می بودی و تموم لحظه ها و ثانیه هایی که بدون او برایت تکرار می شد و حسرت جای خالی اش را بر دل ترک برداشته ات می گذاشت را درک می کردی... به راستی چرا او ؟؟؟

*گاهی وقت ها اونی که ما می خواهیم نمیشه. دلمونو آروم می کنیم با گفتن تقدیر، قسمت، خیری توش بوده و ... اما واقعا برای بعضی مصیبت ها هم میشه این جملات را گفت؟

**می شینی برای یه عمر آینده و زندگی ات برنامه ریزی می کنی، دقیقا نزدیک به آغاز که میشه همه چی تموم می شه... آیا این انصافه؟

***خدایا به داده ها و نداده هایت شکر که تو بهتر دانی و من همش غر می زنم.



 
  نوشته ایمان آقارحیمی در سه شنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۴

 




 
 
درست میشه ...
 

علی بچه آروم و سر به زیری بود ... اولا خیلی توی خودش بود و زیاد با کسی گرم نمی گرفت ... یه چند باری که با هم برخورد داشتیم کم کم یخ بینمون آب شد و کم کم همون آب یخه هم به آب جوش تبدیل شد...

گرم و صمیمی بودیم ... بیشتر اوقات که دلم می گرفت می رفتم پیشش و درد و دل می کردم ... من از مشکلاتم می گفتمو اون در جوابم منو به صبوری کردن در برابر مشکلات راهنمایی می کرد ... خیلی آروم بود ... آدم گاهی فکر می کرد تهی از غم و غصه است ...

یه تیکه کلام داشت و همیشه می گفت درست میشه ... خدا بزرگه ... یه موقع هایی شد که اون سر صحبت رو باز کرد و کم کم از سختی هاش گفت ...عاقبت این من بودم که بهش می گفتم خدا بزرگه .... درست میشه انشالله ...

* الان مدتیه دارم به این فکر می کنم نه مشکلات من درست شده نه مشکلات اون. ولی هر دوتامون مطمئنیم خدا بزرگه.

** دوستان خوب با یک کلام دلگرم کننده هم ثمر بخش هستند. آدم احساس امنیت و امید می کنه باهاشون.

*** این روزا سختی و مشکلات همه زیاده ... اگر تواناییشو داریم با حرف های امید بخشمون همه را دلگرم کنیم.



 
  نوشته ایمان آقارحیمی در یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳

 




 
 
یه حرف کوچولو ...
 

وقتی برای تصمیمی که گرفته بود تمامی جوانب را سنجیده بود و خیالش از هر بابت راحت بود ... لحظه شماری می کرد تا موعد مقرر برسه و بتونه با آرامش و آسایش کرکره مغازه اش را بالا بکشته و با توکل به خدا کسب و کارش را شروع کنه و با اعتقاد به جمله هو الرزاق منتظر روزی حلال روزانه اش باشد که خدا برایش در نظر گرفته بود...

یکی یکی دوستان و آشنایان برای تبریک به مغازه اش می اومدند و اون هم با مختصر شیرینی و شربتی از همه تشکر می کرد ...

سیروس از دوستان قدیمی اش بود که چندین سال با هم دوست بودند ... وقتی وارد مغازه شد با یه سلام خشک و خالی، با چشمانش همه جا را یه برانداز کرد و نه گذاشت و نه برداشت ... گفت: با این مغازه هیجا نمی رسی...

بیچاره محسن که کلی تلاش کرده بود برای جور کردن پول مغازه و کلی زحمت کشیده بود تا مغازه را رو پا کنه و کرکره رو بکشه بالا ... انگاری آب سردی بود بر آتش عشقش به کسب و کار...

تموم دلخوشی هایش یه هو فرو ریخت ... برایش گران تموم شده بود... حرف سرد و سنگینی بود... از یه دوست قدیمی انتظارش را نداشت...

مغازه اش را گذاشت برای فروش و خودش هم از اون شهر رفت ... تا در سرمای زمستان سردی کلام دوستان آزارش ندهد ...

*مواظب حرف زدن هایمان باشیم ... شاید یک کلمه نابجا یه زندگی را ویران کند.

**همیشه باد به سمت موافق نمی وزد ... منتظر طوفان آه دیگران باشیم.

***بعضی ها میخوان خیر برسونند شر می شه ... بعضی ها هم می خوان شر درست کنند خیر می شه ... هر کاری لیاقت می خواهد.



 
  نوشته ایمان آقارحیمی در شنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۳

 




 
 
کلمات کلیدی
 




 
 
نوشته های اخیر
 
 

.............. مطالب قدیمی‌تر >>
 

Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by ghabeshekaste
This Template  By Iman Agharahimi

 



 

.:: پل ارتباطی ::.

قاب شکسته
ارتباط الکترونیکی
معرفی مدیر وبلاگ
بایگانی
نوشته های وبلاگ
لينك rss
طراح قالب

 

.:: شناسنامه ::.

ایمــــان آقـارحیــمی
. مهنـــدس عمــران
.کارشناس فرهنگی
. گرافیست و طــراح
. فــیــــلــم ســــــاز
. تصــویــر بــــــــردار

.:: موضوعات ::.


اجتماعی
طنز
عشق

.:: ارتباط با دوستان ::.


استخاره *قرآن*
انعكـاس*علــي*
داستانک*حسن*
دغدغه های من جدیست*محمد جواد*
آنچه به خورد مردم می دهند*امیــــر*
عبدی*سـروش*
کویر*سهیل*

.:: ارتباط مفید ::.


مقام اول ایمان آقارحیمی
مقام اول ایمان آقارحیمی
یک قضیه جالب
ترجمه لغات
لیست ارتباطات مفید

.:: شمارشگر و نوا ::.



.:: بایگانی ::.

تیر ۱۳۹۴
فروردین ۱۳۹۴
اسفند ۱۳۹۳
بهمن ۱۳۹۳
دی ۱۳۹۳
مهر ۱۳۹۳
مرداد ۱۳۹۳
تیر ۱۳۹۳
بهمن ۱۳۹۲
آذر ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۲
مهر ۱۳۹۲
ادامه ی بایگانی ماهانه

.:: اخبار روز ::.