تبليغاتX
همسفر شبهای تنهایی من
Image and video hosting by TinyPic
در این تنهایی ، سایه نادونی تا ابدیت جاریست

روی نیمکت پارک لم داده بودم و به حرکت موزون برگ زردی که از درخت به زمین می افتاد خیره شده بودم . اون برگ به آغوش زمین نرسیده بود که برگی دیگر در حسادت برگ اولی خودش را با حرکت موزون پرت کرد در آغوش زمین و برگ های دیگر یکی پس از دیگری...

با خودم فکر می کردم که این زمین چی داره که این برگ ها خودشونو از اون اوج به این پائین پرت می کنند . مگه اون بالا بر روی درخت چی کم دارند . همه رو که از اون بالا دید می زنند ، غذا رو هم که از این پائین به اندازه کافی،این ریشه های زحمت کش درخت، براشون می برند، در زیر دستان درخت که آرام می خوابند و زندگی می کنند ، یعنی چه چیزی اونا رو به زمین می کشونه ؟

این سوالات در ذهنم تلو تلو می خوردند که ناگهان یاد نیوتن افتادم ، آری خودش هست، قانون نیروی کشش زمین ...

 

*کشش مغز من هم بیشتر از این نبود ...

**واقعا آیا دلیلش اینه یا اینکه : هر کسی باز ماند از اصل خویش      باز جوید روزگار وصل خویش

***به این داستان عمیق تر فکر کنید و نتایج رو برایم بنویسید.(بیشتر به این فکر کنید که آدما چرا با عشق خودشونو از بالا به پستی می کشند)


+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 1:19  توسط ایمان آقارحیمی  | 

یه هاه کرد و با گوشه لباسش عینکش را تمیز کرد . یه نگاهی عمیق به شیشه عینک انداخت و بعد از اینکه مطمئن شد تموم لکه هاش پاک شده عینک رو به چشمش زد . روشو برگردوند و بهم گفت : آدما توی زندگیشون خریت زیاد می کنند. دوست دارند هیچ کی کاری بهشون نداشته باشه . دوست دارند تجربه کنند، دوست ندارند از تجربه دیگران استفاده کنند . من اگه توی جوونی از تجربیات بزرگترهام استفاده کرده بودم ، اون موقع می رسیدم به جایی که بزرگترهام توی سن پیری رسیده بودند . و وقتی راهشونو ادامه می دادم الان خیلی موفق بودم . اما افسوس که خریت شاخ و دم نداره .

نمی دونستم این حرف هایی که می زنه واسه چی می زنه .نمی خواستم توی ذوقش بزنم ولی لیوان آب رو از روی میز برداشتمو به سمتش رفتم و در حالی که لیوانو به دستش می دادم گفتم : تجربه سیخی چند؟من می خوام خودم باشم . مستقل و متفکرانه زندگیمو پیش ببرم .نمی خوام زندگیه پر از اشتباهی که پدرو مادرم و دیگران گذروندن رو طی کنم . من می خوام از صفر شروع کنم و به 100 برسم .

یه آه کشیدو گفت: حق می دم بهت . منم مثل تو فکر می کردم . همینه که ما ایرانی ها هیچ وقت به جایی نمی رسیم . همیشه تاریخ برای ما تکرار شده و باز ما جز درجا زدن کاری از پیش نبردیم .

نمی دونستم چی بگم . مغزم هنگ کرده بود . ولی من می خواستم مستقل باشم . خودم تجربه کسب کنم . خودم با فکر خودم رشد کنم . تنها تونستم نیش خندی بر گفته هاش بزنم ...

 

* من، تو، او ... همه مون همین جوری رگ غد بودنمون همیشه فعاله ...

** توی قلبت یه نگاه بنداز. جز خون هایی که گریه کردم به خاطرت چه می بینی؟

*** پی نوشت سوم پست قبلی خیلی طرفدار داشت . اکثرا در مورد این پی نوشت نظر داده بودند . یکی می گفت نفهم خودتی. یکی می گفت من نفهم نیستم . یکی می گفت می فهمم ولی تو نمی فهمی . عجب روزگاریه...


+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 16:0  توسط ایمان آقارحیمی  | 

خش خش برگ هایی که زیر کفش هایش خورد و خمیر می شدند توجه منو جلب کرد . به کفش ها نگاه کردم و در امتداد پاها نگاهم را خیره کردم تا به صورت پسر جوانی رسیدم که کمی افسرده و ناراحت با بی حالی قدم می زد و برگ های زیر پایش را بی تفاوت له می کرد . ناگهان صدای تلق و تلوق یه قوطی رشته افکارمو پاره کرد. راستی به چی فکر می کردم ؟ آهان به اینکه چه اتفاقی برای این پسر مظلوم و نسبتا خوش تیپ افتاده که اینجوری آویخته آویخته خودشو می کشه و راه می ره . قوطی ای را که شوتش کرده بود به پایه صندلی پارک برخورد کرد و با چند دور کوچولو که انگاری گیج و منگ شده بود از حرکت ایستاد . پسر باز به طرف قوطی رفت و یه لگد محکم دیگه به قوطی زدو بر روی صندلی نشست .

بهترین فرصت بود . سریع رفتمو خودمو کنارش جا زدم و با آرامشی خاص ازش پرسیدم :می بخشین ساعت چنده پسرم؟

با بی میلی نگاهی به ساعتش انداخت و در جوابم گفت: یازده و بیست دقیقه . انتظار داشت با شنیدن جواب راهمو بگیرمو برم ولی با سوالی دیگه خودمو بهش نزدیکتر کردمو گفتم: عجب زمونه ای شده ها . گرونی ، بی پولی ، بی ثباتی ، و تا دلت بخواد دروغ بین مردم رد و بدل می شه . انگار نه انگار که داریم توی مملکت اسلامی زندگی می کنیم. شروع کردم از وضع موجود آسمون و ریسمون بافتن ،اما اون همچنان سکوت کرده بود و به قوطی ای که چند دقیقه پیش شوتش کرده بود خیره بود .

وقتی دیدم فایده ای نداره بلند شدم و منتظر ماندم، تا صدای خش خش برگهایی که زیر پای عابر دیگری،  توجه ام را جلب کند .

 

* بالاخره بعد از یه مدت تنبلی و خوابالودگی قلم، تونستم یه داستان بنویسم .امیدوارم عمیق به اون فکر کنید.

** زندگی امروزی ما عین این داستان شده، پر از سر کار بودن، پر از غم، پر از فضولی، پر از خالی، پر از گذر زمان، پر از امید (البته امید به مرگ)

**  تنها تر از آنم که بخوانی و بفهمی و آه بکشی  و بگی که ای کاش پیشت بودم. افسوس که نمی فهمی، نفهم!

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 0:28  توسط ایمان آقارحیمی  | 

چشماشو باز کرد و وارد اتاق شد. نمی خواست برادری رو که سالها از او دور بود را در نگاه اول ببینه . آرام آرام جلو آمد . بغلش کرد و دستاشو روی سر و صورت و بدن او می مالید. هنوز همون بوی خوب گذشته رو می دی داداش.

چشماشو باز کرد . حیرت زده شد . برادرم مجید ، دستانت کو ... چرا بر روی ویلچر نشسته ای . تو ده سال پیش که رفتی سالم بودی . بگو چطوری این بلا ها سرت اومده...

چشمانش پر از اشک شد و رو به برادرش خم شد و صورتش رو بوسید .

در همان حال برادر جانباز در گوشی به برادرش گفت : رفته بودم تا شهید شوم اما تقدیر خدا جور دیگری رقم خورد. لیاقت شهادت نداشتم . من در حسرت اینم که بیشتر نتونستم خودمو برای اسلام و کشورم فدا کنم . تو برای دست پای من گریه و شیون می کنی؟

من رفته بودم از جان خود بگذرم اما تو از دست و پای من نمی گذری؟

برادرم اینک آمده ام تا برای کشورم بر روی این ویلچر خدمت کنم تا فدا شوم...

 

*در این آغاز ماه مهمانی خدا یادمون نره یادی از شهدا کنیمو برای جانبازان دعا کنیم.

**چه شهدایی را برای آزادی کشورمان از دست دادیم . اما افسوس که الان خودمون داریم بر باد فنا می دهیم.

***التماس دعا. برای من. برای تو.برای او که غایب است و ناظر...

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 1:35  توسط ایمان آقارحیمی  | 

پاهای برهنه و کفش هایی که در دست گرفته بود . زمین آنقدر داغ بود که از روی آسفالت حرارت می زد بیرون . آرام آرام گام بر می داشت و سرش را به زیر انداخته بود و دائم ذکر می گفت . نمی خواست به جلو نگاه کند تا دوری راه او را از ادامه باز دارد . عرق می ریخت . بعضی جا ها عرقش با اشک چشمش به هم می پیوستند و صورتش را چنان خیس کرده بود که انگار سر از آب بیرون آورده باشد .

خط جاده را هم چنان می پیمود و به صداهای اطراف توجهی نمی کرد . حتی صدای کسی که می گفت : برادر خسته نباشی ، بفرما آب . و چون بی توجهی او را دید پنداشت که باید روزه باشد ،با جمله خالصانه التماس دعا برادر ، خوش به سعادتت او را ترک کرد .

سرش را بالا آورد ، در مقابلش گنبد سبز مخروطی شکلی بود که نور از اطرافش منعکس می شد . دلش شکست،همانجا نشست و ...

 

*برای نیمه شعبان چه برنامه ای دارین؟

**خیلی دور شدیم از خودمون از خوبی ها و از... برای رمضان آمادگی دارین؟

***آی که چقدر دلم جمکران می خواد ...

 


+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 2:8  توسط ایمان آقارحیمی  | 

سرشو رو بالش گذاشت . هوا گرم بود ، برق نیم ساعتی می شد که رفته بود . خوابش نمی برد . گرمای هوا کلافه اش کرده بود . بلند شد و به حیاط رفت . سیگارشو رو روشن کرد و آرام آرام قدم می زد . ناگهان صدای فریادیک زن توجه اش رو به کوچه جلب کرد . سراسیمه دوید . کوچه تاریک تاریک بود که یک متری ات رو هم نمی تونستی ببینی. دست کرد توی جیبش و موبایلش رو در آورد و نور صفحه موبایلش رو به اطراف کوچه انداخت . کنار تیر چراغ برق یه زن رو دید که بر زمین افتاده و ناله می کنه . به سمتش دوید : خانوم می تونم کمکتون کنم ، اتفاقی افتاده؟

زن که سر و صورتش زخمی بود و کیفش رو محکم توی بغلش گرفته بود  گفت: خدا شما را رسوند . داشتم از محل کارم به خونه می رفتم ، اینجا که رسیدم برق رفت. ترس ورم داشت . کنار این تیر برق ایستادم تا برق بیاد . دوتا جوان بهم حمله کردند و می خواستند ...

پاشو خانوم . من کمکتون می کنم تا به خونتون برسین . عجب آدمای نامردی پیدا می شن . مگه خودتون خواهر و مادر ندارین ؟

*این هم از عواقب اینکه جدیدا شب ها برق می ره . عدالت می گه برق رفتن باید بین 24 ساعت تقسیم بشه.

**محبت دوستان کم شده . شاید ...

***چند روزی تهران بودم ، برای همین با چند روز تأخیر مطلبمو گذاشتم.


+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 2:21  توسط ایمان آقارحیمی  | 

چراغ های اتاق محل کارش رو خاموش کرد و کلید را به در انداخت و سه قفله کرد . چراغ همه اتاقهای دور و برش خاموش بود . او آخرین نفری بود که محل کارش رو ترک می کرد . او خیلی این روزا سخت کار می کرد . برایش پول در آوردن مهم نبود . فقط می خواست کار کنه تا سرگرم باشه و شایدم از زندگی اجتماعی با مردم دور باشه . سرش به کار خودش بود .

یه روز به اتاق رئیس دعوت شد . به منشی سلام کرد و اجازه ورود خواست . در زد و به آرامی در را باز کرد . با احترام خاص همیشگی سلام کرد و به سمت میز رئیس رفت . رئیس دستش را گرفت و به گرمی فشرد و حکم معاونت را به او داد و گفت: (این حکم به پاس زحماتی است که برای این شرکت کشیدین و از چشمان ما پنهان نیست .)

قربان من هنوز چهار ماه است که استخدام شدم،فکر کنم هنوز برای من زود باشد که معاونت شرکت را در دست بگیرم .

یک ماه نگذشته بود که شخص اخراج شد . افرادی که چشم دیدنش را نداشتند ، آرام ننشسته بودند و زیرآب زنی پشت زیر آب زنی ...

 

*اگه شانس هم به تو رو کنه، این مردم نمی ذارند .

**می شه پله های ترقی رو با شایستگی پیمود اما گاماس گاماس.

***سه روز از بهترین روزای عمرمو توی اصفهان گذروندم . جای همتون خالی.


+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 17:4  توسط ایمان آقارحیمی  | 

دستش رو بر روی زنگ خانه گذاشت . چند ثانیه ای شصتی زنگ را فشار داد . منتظر ماند . کسی جواب نداد . چند بار این حرکت را تکرار کرد . ولی بی فایده بود . کسی در را باز نمی کرد . برگشت و به سر خیابان که رسید یه تاکسی گرفت ، دربست تا آزادی.

میدان آزادی ،آقا پیاده شین. راننده هیچگونه عکس العملی را از صندلی عقب ندید. نگاهش رو که برگردوند ،پسر تکان نمی خورد. سراسیمه پیاده شد و در عقب خودرو رو باز کرد . موبایلی در دست پسرک بود . برداشت تا به نزدیکان پسرک خبر بده . هنوز اس ام اسی که در حال نوشتنش بود در صفحه موبایل نمایان بود . نکاهی به اس ام اس انداخت . نوشته بود:تا که بودم تو ندانستی که من کیستم . وقتی آیی به سراغم که من

 

*قدر لحظه های با هم بودن رو بدونید.

**گاهی مرگ اعلام می کنه که کی به سراغمان می آید .

***همگی بیاین هم دیگه را حلال کنیم . شاید خیلی سوء تفاهمات ،خیلی ها رو رنجور کرده باشه .


+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 16:36  توسط ایمان آقارحیمی 

پازل سرنوشت...عباس و مهدیه تا پای سفره عقد رفته بودند که گذشته عباس بر مهدیه روشن شد و همه چیز به هم ریخت . عباس گذشته اش را با دختران لاآبالی و دوستان بد گذرونده بود و این برای مهدیه که به عنوان یه ملاک اساسی از عباس خواسته بود تا واقعیت رو بگوید تا سر سفره عقد پنهان مانده بود . همه چیز یک ساعت مانده به عقد برملا شد و مهمانان سردرگم و سراسیمه به منزل هاشون برگشتند .

مهدیه به هم ریخته بود . شبها کابوس می دید . حالش از هر چی پسر بود به هم می خورد، تا حدی که از بابا و داداش خودش هم متنفر بود . یکی دو ماهی از این جریان گذشت، مهدیه به یاد سیروس، دوست عباس افتاد.( قبل از عقد برای تحقیقات ، با سیروس راجع به عباس خیلی صحبت کرده بود .سیروس هم سربسته یه چیزایی گفته بود ولی همه اون چیزایی که سیروس گفته بود بعد از اینکه همه چیز لو رفت ، مهدیه منظور حرف های اونو فهمیده بود .)

کم کم رابطه سیروس با خانواده مهدیه خیلی نزدیک شد و سیروس برای آرامش دادن به مهدیه که از دوستش،عباس، ضربه خورده بود همه کار کرد ، هفته ای یک بار برنامه گردش ، سینما ، پارک و ... ریخت . از جون و دل برای مهدیه و بدست آوردن آرامش از دست رفته اش از هیچ کوششی دریغ نکرد . رفت و آمد هاش زیاد شده بود . سیروس خیلی به خودش فشار می آورد که دل بسته مهدیه نشه و این ارتباطات زیاد باعث نشه چشم بسته عاشقش بشه .

اما یه شب که سیروس و مهدیه و مامانش رفته بودند پارک ، در هنگام برگشت مهدیه به سیروس گفت که عاشقش شده و نمی تونه از او دل بکنه .

سیروس مات و مبهوت سعی در متقاعد کردن مهدیه داشت که به درد هم نمی خورند . خود سیروس هم نمی دونست چرا به این پیشنهاد داره پشت پا می زنه ولی بر سر دو راهی عجیبی گیر کرده بود .

نمی خواست او که برای آرامش دادن به مهدیه به میدان آمده بود ، خودش هم مثل عباس، مهدیه رو داغون کنه ...

 

*اینجاست که میای ابروشو درست کنی می زنی چشماشم کور می کنی.

**چرا هیچ وقت یه عشق نمی تونه راحت معشوقشو بدست بیاره.

***مقصر این داستان کیه؟سیروس چکار باید بکنه ؟


+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 10:26  توسط ایمان آقارحیمی 

نگاهی به آیینه انداخت . کمی ریز شد . دستی بر موهایش کشید . شاخک های سفید در مویش نشانی از پیری می داد . اما مگه چند سال داشت ... مگه آدم 27 ساله هم پیر می شود . پس این شاخک های سفید چیست ؟ باز انگشتانش را در موهایش انداخت .وای خدای من این موهای من است؟ چه زود دارد می ریزد .

کمی سرش را به آیینه نزدیک کرد و به چشمانش خیره شد . سفیدی چشمانش زرد شده بود . از گوشه چشمش قطره ای سرازیر شد . وای خدای من ، در این جوانی چه زود پیر شدم . یعنی منیره هم به اندازه من پیر شده است . وای که دوری اش چه سخت است . کاش بر می گشت .

از مطب دکتر که بیرون آمد ، مدام حرف های دکتر در گوشش زوزه می کشید . پسرم مصرف لبنیات شما خیلی کم است . این علایم همه به خاطر کمبود کلسیم است . لطفا لبنیات بیشتری مصرف کنید ...

 

*گاهی چه خوش خیالیم که عشق پیرمان کرد .

**واسه کسی بمیرید که براتون تب کنه .

***اون که رفته دیگه رفته ، مگه تو چند سال جوونی پسر...(هر چی به خودم می گم، بازم فایده نداره )


+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 1:54  توسط ایمان آقارحیمی  |